![]() |
![]() |
|
| شعر آیینی |
|
با محتشم شروع کنم اینبار شاید که قفل حافظه ام وا شد
شاید کلید گم شده ی شعرم در واژه ها دومرتبه پیدا شد شاید عنایتی شد و ایندفعه در کوره راه های خیالی خام بعد از گذشت فصل سیاهی ها این سرزمین تب زده احیا شد *** "کشتی شکست خورده ی طوفان" شد وقتی به دشت حادثه مهمان شد بعدش چراغ راه ترک برداشت ظلمت خدای ساحل و دریا شد "از آب هم مضایقه کردند" و... رحمی به حال آب نکردندو... لبریز از عطش لب دریا و... دستان سبز معرکه حاشا شد "بودند دیو و دد همه سیراب" و شش ماهه ای اسیر تبِ آب و... دستی برای خواهش آب آمد دستی برای تیر مهیا شد روح القدس دمید و مرا پُر کرد یا دست تو به روی سرم آمد ؟ هر طور بود شادی بی عارم با غصه های کهنه مداوا شد از من عبور کردی و جاپایت گم شد در این زمین لجن آلود پاداش وعده های محقق هم تردید و شرط و شاید و آیا شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:57 بعد از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
گاهی وقتا که میون خواب و بیداری اسیرم
یه شبایی که تو رویا عکس فردا رو می بینم آرزوهای قدیمی رنگ واقعی میگیرن آرزوهایی که حالا دیگه خیلی خیلی پیرن خوابای سیا سفیدم تهشون "سه نقطه" داره با یه حس نرسیدن مثه پنجه و ستاره خوابای سیا سفیدم همیشه پر از غبارن پر سایه های حسرت که تو خوابا موندگارن پنهون از خدا که نیستش از شما دیگه چه پنهون من و سایه ها رفیقیم من و سایه های گریون سایه هایی که سوراخن سایه هایی که فقیرن سایه هایی که مثه من بی ترانه هاش می میرن
راستی یه دمو (!!!) از غزلی که دارم کار می کنم : "با محتشم شروع کنم اینبار شاید که قفل حافظه ام وا شد شاید کلید گم شده ی شعرم در واژه ها دو مرتبه پیدا شد شاید عنایتی شد و ایندفعه ... " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:9 بعد از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
سلام به دوستان عزيز از اينكه دير بروز ميشم عذر مي خوام
آخه :
شعرم نمي آيد ! چرايش را نمي دانم يا واقعاً خشكيده شعرم ، يا ... نمي دانم قبلاً شبيه آب خوردن شعر مي گفتم حالا غزل را مي نويسم با " نمي دانم" ! شايد براي آنكه از جهل آمدم بيرون حالا رسيدم تا به اينجا ... تا نمي دانم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 0:8 قبل از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
پرواز هميشگي است ...! اما با تو ؟
اين بازي زندگي است.... آيا تا تو ؟ اين سمت فريب خورد ... آدم يا من ... آن سمت فريب داد ... حوا يا تو ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 12:41 بعد از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
دیروز مرا نمی توان بی تو نوشت امروز بدون تو چه مسجد چه کنشت در هجر تو فرقی نکند شادی و درد فردای بدون تو چه دوزخ چه بهشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:8 قبل از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
در ميان كوچه صيدي بي پرم شهر هم فهميده من بي ياورم خون دل ها مي خورم وين ارث را جاي بابا از عمويم مي برم چشم هاي سنگي ديوارها خنده مي بارند بر چشم ترم در ميان اشك من سيماي توست اشك من آيينه ي فرداي توست آه از سرنيزه ها ، شمشيرها گام ها ، شلاق ها، زنجيرها گم شدن در يك بيايان بي كسي كودكان ، سربازها ، تعزيرها صوت قرآن ، هلهله ، پرتاب سنگ كاروان اشك را تفسيرها پشت دروازه ، دف و تنبور و رقص روسري ها ، چشم ها ، تصويرها قاب دست كودكان و عكس ها خواب ها ، در خواست ها ، تعبيرها صحبت آيينه ها اينجا رياست دست بر شمشير و بر لبها "بيا" ست صبح بيعت ، دوستي ، درخواست بود فكر كردم نامه هاشان راست بود من اسير دست كوفه تو غريب دعوتت كردم ولي خوردم فريب *** من سفير جانشين حيدرم گرچه از پيغام خود شرمنده ام گرچه يك تن نيست اينجا ياورم صد هزاران شكر من هم تشنه ام صد هزاران شكر من هم بي سرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 دی1386ساعت 11:11 قبل از ظهر به قلم محمد بختیاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بنام خدايي كه
هم عشق است... هم عاشق است... هم معشوق... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 مهر 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|